سید قاسم قاسم، شاعری در میان مدیحه و عرفان

زادگاه سید قاسم، دهکده یی است به نام خنج در ولایت پنجشیر، او به سال 1296 هجری برابر با 1878 عیسایی در هیمن دهکده چشم به جهان گشود. پدرش مردی بود روحانی، سید هاشم نام داشت. سید قاسم آموزش های ابتدایی را همان جا در زادگاهش آغاز کرد، چون به جوانی رسید، برای آموزش های بیشتر به ولایات شمال کشور سفرکرد و از آن جا کارش به بخارا کشید. در آن روزگار بخارا هنوز یکی از مراکز بزرگ دانش و فرهنگ در منطقه بود که جوانان از سرزمین های دیگر درطلب دانش راهی آن جا می شدند. زنده یاد نیلاب رحیمی در زیست نامۀ سید قاسم گفته است که حق نظر نظروف دانشمند تاجیک در کتاب خود« روابط بخارا و افغانستان از آغاز دولت درانی تا سقوط امارت بخارا» از سید قاسم و دورۀ دانشجویی او در بخارا یاد کرده که در آن جا به آموزش تفسیر و حدیث می پرداخته است.

در شعر قاسم تخلص می کرد، از آغازشعر و شاعری او اطلاعاتی در دست نیست، شاید هم بتوان گفت که شاعری را در همان جا درفضای ادبی – فرهنگی بخارا آغاز کرده است. آغاز کار دویانی او به زمان امیر حبیب الله بر می گردد. چنان که او قصده یی دارد که در آن به توصیف امیر حبیب الله پرداخته و در آن قصیده، ازامیر خواسته است تا او را در جایی به حکمرانی گمارد. امیر می پذیرد و چنین فرمانی می دهد.

بر حسب امر حضرت سلطان دین پناه

طغرا خطی نمود عنایت به زیب وفر

زیباک و خوست و ورسج و فرخار زین چهار

در هرکدام آن که حکم ران شوم مگر

شادی کنان به خدمت دولت شدم روان

شکرانه ها نمودم فرمان شا به بر/ ص9

فرمان را به نایب الحکومۀ قطغن می رساند، ازاو به نیکویی یاد می کند. نایب الحکومه فرمان دربار را نگه میدارد و او را فرمان دیگری می دهد به حکم رانی زیباک در بدخشان. در بدخشان مردی به نام زمان الدین حاکم کلان یا امیر است. قاسم از او و رفتار نا خوش آیند او به تلخی یاد می کند. حاکم کلان، او را نمی پذیرد و از بدخشان بیرونش می کند. از این رویداد به او زحمت و زیان فراوانی می رسد. ناگزیر به قطغن به نزد نایب الحکومه بر می گردد، اما به گفتۀ خودش پیاده پا.

باریده شد تگرگ به باغ نشاط من

سه اسب من سقط شده و رنج من هدر

یک اسب مانده بر من و آن هم زلاغری

گردیده پشت و ساغر او چون دم تبر

ناچار و چار، زین بنهادم به پشت او

من پیش پیش اسب من ایدک به پشت سر

پس آمدم به خدمت نایب پیاده پا

از دست میر ملک بدخشان به چشم تر

فرمان به دست نایب و حرمان به دست من

حیران به کار خود شده گم کرده پا و سر

تا سه هزار کابلی نقصان بشد مرا

حالا هنوز مانده ام حیران و در به در / ص12

در یکی از مخمس هایش که در توصیف طبیعت و مردم پنجشیر سروده است، از رنج و اندوه خود در بدخشان شکایت دارد، از این بیت‌ها می توان گفت که شاید سرانجام حاکم کلان بدخشان به اثر دستور دربار و تاکید نایب الحکومۀ قطغن، ناگزیر شد تا سید قاسم را بپذبرد و بگذارد که او به کار خویش در بدخشان ادامه دهد.

در ملک بدخشانم و در رنج و ملالم

از دوری یاران وطن گریم و نالم

محبوبۀ پنجشیر که آید به خیالم

دود از جگر سنگ بر آید زمقالم / ص 58

سید قاسم با نشریه های شمس النهارو امان افغان هم‌کاری قلمی داشت، چنان که نخستین بار شعرهای او درهمین نشریه ها به نشر رسیدند. بعداً شمار بیشتر شعرهایش در مجلۀ آریانا مجال نشریافت. با محمود طرزی پیوند دوستانه‌یی داشت، شاید چنین است که در دوران امان الله خان به جاه و مقامی می رسد و به حاکمی بلخ گماشته می شود؛ اما بیش از ماهی نمی تواند آن جا بماند، آب و هوای بلخ برایش ناگوار است، ظاهراً حقوق ماهانه دریافت نکرده است. به گفتۀ خودش در یک هفته دوصد روپیه قرضدار شده است. چنین است که در قصیدۀ هجو آمیزی بلخ و بلخیان را نکوهش می کند و در پایان قصیده از مقام ها می خواهد تا او را به جای دیگری به خدمت گمارند.

در جویبار بلخ به جزآب تلخ نیست

یارب کسی مباد چو من سردچار بلخ

آنان که نیست در دل شان نور معرفت

گشته وکیل نامور و نامدار بلخ

یا رب وزیر عدلیه را ساز مهربان

باشد که عفو سازدم از کار و بار بلخ

از بلخ وارهانم و بلخاب را بده

بگزین به جای من دگری کاردار بلخ/ ص ص 1- 2

شاید این آخرین دورۀ ماموریت او در دستگاه دولت باشد، بعداً ازکارهای دیوانی کنار گرفت. عمر درازی نکرد، 48 سال زیست و به سال 1344 هجری برابر با 1925 به جاودانه گان پیوست. مردی صوفی مشربی بود. سالیان اخیر زنده‌گی در تنگ دستی به سر برد. ارثیه یی که از او به جای ماند همان سروده های او بود که با دریغ بخش بیشتر آن‌ها نابود شده است.

شعرو شاعری قاسم

دیوان قاسم نخستین بار به کوشش، تحشیه وتعلیق زنده یاد نیلاب رحیمی و مقدمه های استادان واصف باختری و حیدری و جودی به سال 1375 خورشیدی در پشاور پاکستان انتشار یافت. نیلاب رحیمی سالیان درزای در جستجوی شعرهای قاسم بوده و زمانی هم که همه چیز آماده می شود، به تاراج می رود.

حیدری وجودی در مقدمه یی که برشعر های قاسم نوشته است، این ماجرا را این گونه بیان می کند: « جناب نیلاب رحیمی بعد از کوشش ده ساله در اخیر سال 1370 کارتدوین و تر تیب این دفتر را به پایان رساند. او را به من سپرد که بخوانم، متاسفانه با ورود برادران مجاهد به شهر کابل و شکستن دروازه های کتابخانۀ عامه آن دفتر اشعار سید را با اشیای دیگری از دفتر کارمن به غنیمت بردند؛ ولی شوق و اخلاص جناب نیلاب به سردی نگرایید و با گرم رویی تمام دوباره کمر همت بست…»

شعر های قاسم عمدتاً در فورم های قصیده، غزل و مخمس سروده شده است. قصیده هایش بیشتر مدیحه است، چنان که قصیده های دارد در وصف امیر حبیب الله ، شاه امان الله خان، محمود طرزی و چند شخصیت دولتی دیگر. در یک بررسی می توان گفت که قاسم قصیده سرا با قاسم غزل سرا دوشاعر جداگانه اند، او در قصیده هایش در هوای رسیدن به حکم رانی است. از شاه می خواهد تا برای او مقامی بدهد و به گفتۀ خودش سه هزار روپیۀ کابلی هزینه می کند تا به حکم رانی زیباک بدخشان برسد. این‌جا شاعری است مدیحه سرا. دست به سوی وزیران دراز می کند تا او را یاری کنند . گاهی هم قصیده های او با زبان هجو می آمیزد ؛ اما درغزل های او فضای دیگری دیده می شود. غزل های او آمیزه‌یی از مفاهیم عاشقانه وعارفانه است که گاهی بازتاب مفاهیم عارفانه قوت و جلوۀ بیشتری پیدا می کند.

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی

تا دمی بیاسایم زین حساب جسمانی

خانۀ دل ما را از کرم عمارت کن

پیش از این که این خانه رو نهد به ویرانی/ ص 44

از زاهد ان سالوس بی زار است و از چنان پارسایی عار دارد. مست شراب عرفان است و چنان است که سری دارد افراشته که به دو صد هزار کونین فرو نمی آید و این همه را از دولت عشق دارد.

زلباس پارسایی به خدا که عار دارم

زشراب بزم عرفان اثر خمار دارم

سر من فرو نیاد به دوصد هزار کونین

در دل گشا و بنگر که چه کار و بار دارم/ ص 40

پارسایی او پارسایی عشق است. برای رسیدن به خدا نه برای رسیدن به بهشت. عبادت خدا برای رسیدن به بهشت عبادت معامله گرانه است و عارف چنین چیزی را نمی خواهد. از بهشت آزاد است برای آن که اگر عبادتش به هوای بهشت باشد دوست را فراموش کرده است.

بلا پروردگانیم وحدتیم ای ناصحان معذور

سروکارم به حوض کوثر و یا حور وغلمان نیست/ ص 29

چنین است که خدا را در کعبۀ آب و گل جستجو نمی کند؛ بلکه در تلاش طواف کعبۀ دل است.

زطوف کعبۀ گل مدعا حاصل نمی گردد

به طوف کعبۀ دل سرقدم کن مدعا این جاست / ص29

او در جستجوی آن حقیقت برتر است. چنان مسافری می خواهد از دنیای رنگا رنگ کثرت به دنیای وحدت و یگانه گی برسد، چنان قطره های باران که از ابرهای پراگنده می ریزند روی دریا و دیگر فاصله یی در میان قطره و دریا باقی نمی ماند.

admin-officer
No Comments

Leave a Comment: