شاعری درآن سوی دیوار فراموشی

داملا ارباب محزون بدون تردید، در سخنوری جایگاه بلندی دارد. در بخارا آموزش دیده و و بر دانش‌های مروج روزگار خوش احاطه داشته است. از نام آوران شعر بدخشان است، اما پس از آن که چهره درنقاب خاک کشید، کسی اندرباب سخنوری و دیگر ابعاد شخصیت فرهنگی او پژوهشی انجام نداد. چنین بود که نام وجایگاه شاعری او تنها در حافظۀ جنگ‌های شعری و تذکره‌های شاعران باقی ماند. گذشت سالیان محزون را آرام آرام در پشت دیوار‌های بلند فراموشی قرار داد.

اخیراً دیوان محزون به همت شاعر ارجمند جناب عبدالبصیرعشرت که از نواده‌گان محزون است، نشر شده است. این رویداد فرخنده این فرصت را برای من فراهم آورد تا چیزی بنویسم در پیوند به چگونه‌گی شعر وشاعری محزون که با نام و پاره‌یی از شعر هایش از نوجوانی آشنا هستم.

زادگاهش دهکده‌یی است به نام جرشاه بابا، در ولسوالی کشم ولایت بدخشان، دهکدۀ سرسبزی که روزگاری مرکز ولسوالی کشم بوده، دریای کشم از کنار این دهکده می گذرد، دریای شفاف وخروشان. کوه های بلند و تپه زار های سرسبز، زیبایی دهکدۀ جرشابابا را چند برابرساخته است. یکی ازاین کوه‌ها« تکسار» نام دارد، کوه بلند و با شکوهی که روز را به دو نیمه تقسیم می کند. چون خورشید بر فرازآن می رسد چاشت کلان می شود. محزون در یکی از شعر های خود که به توصیف طبیعت کشم پرداخته، تکسار را چنان می ستاید که درفش زیبایی کشم را تا ماه و ستاره‌گلن بر افراشته است.

ساید به پای سخرۀ مهتاب قله اش

تکسار سر بلند، درفش ولوای کشم

بدون تردید طبیعت زیبای کشم، سمفونی همیشه جاری رودخانه، سرود های رنگ رنگ پرنده‌گان سرود خوان، کوهساران سرسبز، باغ‌های پربار و کشتزاران خرم، می تواند بر ذهن و روان کودکی که خداوند قریحه‌یی سخنوری را در نهاد او گذاشته است خیال انگیز و شور آفرین باشد. او خود را کهسارپروردۀ بدخشان می داند.

نه از هند و نه از بلخم، من از کوه بدخشانم

ز دست گلرخان آواره و خاطر پریشانم

پریشان فطرت و پرورد‌ی دامان کهسارم

در این فصل بهاران لالۀ دشت و بیابانم

محزون ازهمه انواع شعری بیشتر دلبستۀ غزل است و تخیل شاعرانۀ او بیشتر درهمین قالب رنگ گرفته است. زبان غزل های او در میان مکتب عراقی وهندی در نوسان است. او درمکتب هند بیشتر به غزل های بیدل نظر دارد. با این حال زبان شعری او آن پیچیده‌گی زبانی مکتب هند را ندارد. در روزگارکه محزون می زیست (1195-1277) بیدل خوانی در بدخشان نه تنها درمدارس سنتی یک رسم نکوی آموزشی بود، بلکه در شماری از خانواده های درس خوانده و دلبسته به شعر وشاعری بیدل، نیز چنین رسمی وجود داشت که عمدتا شبانه‌ها غزل‌های بیدل خوانده می شد و یکی از آگاهان به تفسیر و تعبیر بیت‌های بیدل می پرداخت. محزون خود به یک چنین خانوادۀ تعلق داشت که ازهمان آوان کودکی با بزرگان ادب فارسی دری آشناگردید.

دوره های کودکی محزون آمیخته بوده با رنج و دشواری های زنده گی، ظاهراً سایۀ سنگین چنین رنج‌هایی پیوسته با او در کوره راه دشوار زنده‌گی گام زده است. با این حال محزون همیشه درفش وقار وهمت خود را بر افراشته نگه میداشت و در برابرهیچ یک از دونان به جا رسیدۀ روزگار سرتسلیم خم نمی کرد و قلمش را به ستایش آنان نمی آلود.

من از طفلی به رنج و کلفت وغم آشنا گشتم

جوانی مفت دادم حال محتاج عصا گشتم

نیفگندم سرتسلیم بر دونان دهرهرگز

اگرچه پیر گشتم خم شدم قد دوتا گشتم

من از طرز عروج سفله طبعان خوب دانستم

سبک روحی به خود بگزیدم و باد صبا گشتم

شکایت ازسفله پروری‌های روزگار، استواری در برابر دشواری های زنده‌گی، مردم فریبی های زاهدان ریا پیشه، قناعت به داده های خداوند، توصیف طبیعت، اندوه و دریغ از زنده‌گی، مرگ و بیهوده‌گی جهان، عشق، پاسداری ارزش‌های انسانی، و گاهی هم گونه‌یی از بینش های عرفانی، شکایت ازخوکامه‌گان و حاکمان روزکار ، انسان دوستی، مرگ ، پرهیزگاری، پند واندرز و مسایل دیگر انسانی و اجتماعی طیف محتوایی شعر‌های او را تشکیل می دهند. در شعر های او گاه گاهی به سروده‌های بر می خوریم که از محیط اجتماعی خود شکوه می کند و می نالد که اهل زمانه ارزش و جایگاه سخن او را نمی دانند. البته این امر در درازای تاریخ پیوسته درد مشترک همه شاعران، آگاهان، متفکران و دانشمندان بوده است؛ اما زمانی که شاعر و اندیشمندی در سرزمین خود مخاطب ندارد، این خود دردناکترین غربت است، همزبانانی که با تو هم‌دل نیستند، ترا نمی فهمند! این دردناکتر از هر غربت دیگر است.

به غربت اختیار استقامت زان سبب بستم

که قدرما ندانستند محزون در وطن ما را

در ادبیات منظوم فارسی دری شکایت از زاهدان ریاپیشه، یعنی آن های که صنم در آستین و جبین بر زمین دارند و به همه چیز از پنجرۀ سود خودنگاه می کنند، یک مضون همیشه‌گی است، شاید چنین بوده است که سده های پیش عراقی از این همه زاهدان ریایی این گونه نالیده و چه درد ناک نالیده است:

به زمین چو سجده کردم ز زمین صدا بر آمد

که مرا خراب کردی تو زسجدۀ ریایی

در تاریخ هزارو چند صدسالۀ شعر فارسی دری کمتر شاعری را می توان سراغ کرد که از چنین زاهدان سالوس به فریاد نیامده باشد. شاید بتوان گفت که در این میان حافظ بلند ترین، رساترین و ماندگار ترین آواز در برابر ریا و سالوس زاهدان ریایی است که طنین پرشکوه این آواز پیوسته در گنبد هستی خواهد پیچید. صدای محزون را نیز می شنویم که از زاهدان ریا پیشه شکایت می کند.

باطنت را نیست هرگزفیض ربانی چرا

ظاهرت مصحف به دست وسبحه گردانی چرا

روزگاری که محزون می زیست، بدخشان به وسیلۀ امیران محلی اداره می شد، روایت های استبداد و خوش گذرانی های این امیران تا کنون در میان مردمان وجود دارد. محزون از استبداد این امیران محلی دل پر دردی دارد:

برکشتن این پادشۀ سفله و بیکار

خیزید عزیزان تبرو تیر بیارید

حیف است که در محفل این میر جفاکار

زان باده که درخمکده شد پیر بیارید

نانش به لب کلچک و ساغو بدهید

آبش به سفال و لب کفگیر بیارید

فردوسی فغان از قفس طوس برآرد

شهنامه اگر جانب این میر بیارید

روزگار سفله پرور است، ارزش‌های انسانی را پایمال می کند، دانشمندان در حاشیه اند، ناکسان صدر نشین، چیزی که گویی آیین همیشه‌گی زمانه هاست. زمانه‌ دگرگون می شود؛ ناخردمندی از جایگاه بر می خیزد وناخردمند دیگر برجایگاه می نشیند، آنان را که خردی است واندیشه‌یی در سر، در انزوا به سرمی برند، در تنگ‌دستی و عسرت؛ اما سفله‌گان کامروا!

Zahir Zafari About the author
No Comments

Leave a Comment: