وجوه اشتراک و افتراق در میان دانش وهنر

دانش وهنرشکل‌های ازآگاهی اجتماعی انسان‌ها اند که به صورت کلی موضوع و محتوای هر دو در بر گیرندۀ واقعت عینی اعم از ( واقعت طبیعی واجتماعی ) می باشد. این مساله نخستین نقطۀ مشترک در میان دانش و هنر را به وجود آورده است. چنین است که آن‌ها متقابلاً درهم نفوذ دارند و درکنارهم زیست می کنند. به تعبیری می‌توان گفت که دانش و هنر ازهمان سپیده دم پیدایی انسان و نخستین جرقه های شعور اجتماعی او،با آن همه شباهتهاوویژه گیهای که دارند، از سرزمین های دور وابهام آلودنخستین تجربه های نیمه روشن انسانها سرچشمه گرفته و بعد مانند دریاچه‌های شفاف و روشنی در بستر زمانه‌ها جاری شده اند.

در این نبشته به گونۀ اجمال، تلاش برآن است تا به قدر توان پیرامون تفاوت‌ها و شباهت‌ها درمیان دانش وهنر چیزهایی گفته آییم. ازاین رو ابتدا تعریف‌هایی به دست می‌دهیم و بعداً می‌پردازیم به طرح مسایل بعدی.

علم چیست؟علم فعالیت انسانی به هدف معرفت طبیعت وجامعه است که فاکت‌های متعلق به عرصه های مختلف واقعیت را گرد می آورد، تنظیم و تبویب می کند و مورد تحلیل قرار می‌ دهد و یک سیستم کاملاً پژوهش ( مشاهده و تحقیق ) را برای رشته های معرفت به وجود می آورد؛ به مانند اسلوب بررسی، مشاهده، تجربه، تدوین وغیره. البتهتعریف علم با همین نکته تمام نیست؛بلکه باید دید که هدفعمدۀ علماز فعالیت خود چیست؟این هدف عمده عبارت است از کشف قوانین طبیعت و جامعه و تنظیم تیوریهای مختلف علمی که بتواند پدیده های مختلف طبیعی و اجتماعی را توضیح دهد. لذا علم به عنوان شکلی از اشکال شعور اجتماعی مجموعۀمعارفی‌است که دراین یا آن عرصۀپدیده های طبیعی یا حیات اجتماعی، براساس فاکتهای دقیق و مسلم گرد می آید و به صورت تیوریهایعلم بیان میشود. هرمعرفتی تا این خصیصه را کسبنکند نمیتوانآن راعلم نامید. (۱)

درمقایسه با تعریف دانش، باید تعریفی ازهنر را نیز به دست دهیم.

هنرچیست؟ هنر انواع مختلف فعالیت خلاقۀ انسانی؛ مانند: موسیقی، تیاتر، سینما ، معماری، حجاری، نقاشی ادبیات وغیره را در برمی‌گیرد و آن چنان شکلی از شعور اجتماعی‌است که واقعیت را به شکل چهره‌های مشخص هنری ( نه به شکل مفاهیم تجریدی علمی ) منعکس می‌کند. (2)

از تعریف‌های که داده شد، این نکته روشن می‌شود که دانش وهنر، هردو وظیفه بازتاب واقعیت را به دوش دارند که درغیرآن، هردو ازمحتوا تهی می شوند. تفاوتی که در زمینه ظهور می‌کند، همانا چگونه‌گی و شیوۀ بازتاب واقعیت است. این که واقعیت در دانش و هنر بازتاب می یابد، آن دو را به هم شبیه می‌سازد؛ اما این که بازتاب واقعیت دردانش و هنر با کدام شیوه ها صورت می‌گیرد، چیزی‌ است که آن دو را از هم متمایز می‌سازد. چرا که علم به سوی  زدودن هرگونه عنصر ذهنی وعامل انسانی از محتوای خویش گرایش دارد، برعکس هنر واقعیت را در رابطه و نسبت به انسان در پیوند با ذهن انعکاس می دهد و ازاین جهت ذهنیت انسان ماهیتاً در بافت هراثرهنری دیده می شود، پسعلم مفاهیم عام رابه صورت تجریدی وبه شکل قانون و مقوله عرضه می کند، در حالی که هنر مفاهیم عام رادر وحدت بلا واسطه با خاص به شکل ایماژ یا تصویرهنری بیان میدارد. (۳)

ازاین جا می توان گفتکه شیوۀبازتابواقعیت در میان دانش وهنراز هم متفاوت اند. به این مفهومکه بازتابواقعیتدردانشبا استفاده ازاشکال مفاهیم تجریدی، مقوله و قوانین و درهنربا استفاده ازاشکال چهره یا تصاویرهنری صورت میگیرد. برای توضیح بهتر باید چیزهای در پیوند به « مفهوم » و « تصویرهنری » که پایه های اساسی اشکال بازتاب واقعیتدر دانش وهنر راتشکیل میدهند،نیز گفته آییم.

مفهوم چیست؟ مفهوم جهات عمومی و ماهوی شی را بازتاب می دهد وعلایم درجه دوم و فرعی و ظاهری را در نتیجۀ عمل « تجرید » به کنار میگذارد. دست یافتن به « مفهوم » یک گام بزرگ به جلو درروند شناخت است و به زبان روشن‌تر می توان چنین تعریفی را از« مفهوم » به دست داد: مفهوم پلۀ اول یا شکل و صورت اساسی مرحلۀ منطقی شناخت است که خواص اساسی و ضروری و کلی گروهی از اشیا و پدیده ها را منعکس می کند. (4)

دیده می شود که عملیۀ «تجرید» پایه واساس تشکل « مفهوم » را به وجود می آورد،  یا بهتر است گفته شود که « مفهوم » محصول تجرید است که درجامۀ و اژگان بیان می شود. از این جا می توان گفت هر واژه تبلور یک مفهوم است. یا واژه تجسم مادی مفهوم است. در روند شناخت ایجاد « مفهوم » پس از طی مرحلۀ حسی شناخت پدید می آید. از این رو می توان  گفت که « مفهوم » خود یکی از واحد های فعالیت فکری است که نخستین سنگ بنای مرحلۀ منطقی شناخت را به وجود می آورد و اشکال دیگر تفکر منطقی ( حکم ، قضاوت و استنتاج ) به کمک آن شناخته می شود. « مفهوم » که بر اساس « تجرید» و تعمیم پدید می آید تمام مقولات علوم طبیعی و اجتماعی، کلیه اسامی عام اعماز اسامی ذات و مجرد را در بر میگیرد. ګفتیم که « مفهوم » براساس « تجرید » یا انتزاع پدید می آید. پس ضرورت بر آن می افتد که در مورد « تجرید » نیز تاملی داشته باشیم.

تجرید چیست؟ تجرید یا ابستراکسیون، یک عمل منطقی و فعالیت مغزی انسان است وعبارت است از « پاک کردن »، به در آوردن و جدا کردن خواص عام و مشترک گروهی از اشیا و پدیده ها ازهمه عوامل فرعی و ویژه گی‌های مربوط به هر یک از آن‌ها. ( 5 )

مثلاً، ما باعمل منطقی « تجرید » تمام علایم ویژۀ انسان‌های مشخص و جدا گانه‌یی را که می شناسیم صرف نظر می کنیم و آن‌چه را که کلی و مشترک درتمام انسان‌ها است دسته بندی می کنیم، با این عمل به مفهوم عام « انسان » می رسیم که موجودی است با توانایی اندیشیدن، کارکردن وسخن گفتن.عمل تجرید ما را از مشخص به عام می رساند. مثلا وقتی ما درخت می گویم ، این یک مفهوم عام است. نمی دانیم کدام درخت. اگر بگویم درخت بادام ، دیگر این مفهوم به مقایسۀ مفهوم درخت یک مفهوم مشخص است. باز هم اگر گفته شود که درخت بادام باغ احمد ، دیگراین درخت مشخص تر می شود. اساساً در پروسۀ شناخت، تجرید ما را از نشانه های مشخص به مفهوم عام و کلی  می رساند. مثلا درخت احمد یک مفهوم مشخص است، وقتی این ویژه گی از این مفهوم زوده می شود، مفهوم عام پدید می آید و ما از درخت احمد می رسیم به مفهوم درخت. فکر می کنم که همین تامل مختصر در مورد مفهوم وعمل « تجرید » ما را ، برای هدفی که داریم ، بسندهباشد؛ بناْ میپردازیم به برسی « تصویرهنری ».

تصویر هنری چیست ؟ تصویر هنری شیوۀ انعکاس و دریافت واقعیت در هنر است، مانند « مفهوم » خواص عمومی پدیده ها را منعکس می سازد و جنبه تعمیمی دارد؛ ولی اگر در« مفهوم » این جنبۀعام ، یک عام مجرد است، در این جا با عام مشخص ( مانند پرسوناژ تیاتر، قهرمان رمان، مناظر زنده گی و طبیعت، تعبیرهاو تشبیهاتادبی) سروکار داریم که میخواهد پدیده های جدا گانه یی را که دارای اهمیت و ارزش استه تیک هنریاست، منعکس کند. انعکاس واقعیتعینی به صورت تصویر یا چهره از نظر گاه ذهنی هنرمند انجام می گیرد ، لذا تصویر هنری وحدت ویژه یی عمومی و انفرادی عینی و ذهنی، مادی و معنوی است. ( 6 )

گذشته از تعریف فوق که بیشترینه دارای رگه های فلسفی است، می توان از« تصویر» تعریف زیرین را نیز به دست داد. تصویر حلقه زدن دو چیز از دو دنیای متغایر است به وسیلۀ کلمه‌ها در یک نقطه معین. این دو چیز یا چندین چیزممکن است ظرفییت های عاطفی و فکری داشته باشند و نیز معمولاٌ به زمان‌ها ومکان‌های مختلف تعلق دارند که به وسیلۀ تصویر به یک جا جمع می شوند. قدرت تصویرسازی مهمترین قدرت تخیل است. ( 7 )

در این جا مسالۀ دیگری نیز به میان کشیده می شود وآن مسالۀ « تخیل » است و چنان که گفته شد تصویرهنری هرگز نمی تواند که بدون « تخیل هنری » ایجاد شود. پس ناگزیر باید در پیوند به مسالۀ تخیل نیز مکثی کرد. قدرت تخلیل یعنی هیجانی کامل که به کار می افتد تا احساس ها واشیا و تجربه های مختلف و متعلق به زمان ها و مکان های مختلف را دریک لحظۀ خاص در کنارهم جمع کند و یا به روی یک دیگر منطبق نماید … قدرت تخیل فقط آن قدرت سرکش گریزاز مرکز و پراگنده نیست؛ بلکه قدرتی است جهت تلفیق حالات مختلف و برداشت های گونه گونه از ادراک انسان ازطبیعت. تخیل مستقیماٌ از حافظه توشه می گیرد ، گاهی تداوم زمانی حافظه را حفظ می کند و زمانی همه چیزی را درهم می ریزد تا قسمت های ازحافظه را بکند و به وسیلۀ تصاویر آن ها را کنار هم قرار دهد و یک حلقۀ فکری و عاطفی ایجاد نماید.( 8 )

از گفته های بالا چنین نتیجه می شود که تصویرهنری بدون تخیل هنری نمی تواند پدید آید و از این رو هر تصویرهنری، خود تصویر ذهنی ازجهان است. همان گونه که « مفهوم » براساس « تجرید » پدید می آید، تصویر ذهنی نیز از طریق تجرید بعضی از خصیصه های طبیعت و جامعه شکل می پذیرد. از این جاست که می توان گفت: هر تصویر هنری بازگو کنندۀ مطلق و کامل واقیعت عینی نیست و هرگز هم نمی تواند که باشد. چرا که در اثرعمل « تجرید » از ویژه گی ها و خصوصیات ظاهری و فرعی اشیا و پدیده ها صرف نظر می گردد. این نکته که قدرت تصویر سازی درهنر مستقیماٌ با قدرت تخیل هنری در پیوند است و آن جا که قدرت تخیل وجولانی ازآن نیست، سخنی هم نمی توان از تصویرهنری به میان آورد. با این حال باید به خاطر داشت که دو نوع تخیل می تواند وجود داشته باشد.

« خیال آفریننده » که از آن قدرت تعمیم و انتزاع علمی وقدرت تصویر سازی زا ییده شده است و دیگر رویا یا خیال ابتدایی، به تعبیری «خیال بیمار و سرگشته» که ما آن را معمولاٌ وهم نیز می نامیم. ( 9 )

این خیال سرگشته و بیمار، نه دردی را برای هنرمند مداوا می کند و نه کاری را برای دانشمند از پیش می برد. تنها خیال آفریننده است که دانشمند وهنرمند را در پروسۀ شناخت و بازتاب آن کمک و یاری می رساند. گرچه مسالۀ « تصویر هنری » و« تخیل هنری » رابطه و پیوند آن‌ها ژرفتر و گسترده از آن است که بتوان با همین یاد کرد فشرده  بسنده کرد. برای آن کهواقعیتعینی ، طبیعت ، جامعه و زنده گی یگانه خاستگاه دانش و هنر میباشد.انسان به وسیلۀدانش و هنر می تواند واقیعتها را بشناسند و شناخته ها را بازتاب دهد.انسان بدون شناخت محیط پیرامون خویش نمی تواند که به زنده گی خویش ادامه دهد. انسان برخلاف تمام موجودات زندۀ دیگر این تفاوت را دارد که تنها یک موجود طبیعی و بیولوژیک نیست. انسان گرچه در یک جهت موجود طبیعی است و به طبیعت تعلق دارد؛ اما در جهت دیگر او یک موجود اجتماعی و متفکر نیز است و با همین تفکر و معرفت است که تلاش دارد تا اندک اندک گسترۀ تسلط خویش را در طبیعت دامنۀ بیشتری بخشد؛ اما چگونه؟ بدون شک ازطریق پذیریش و شناخت آگاهانه قوانین طبیعت و به کارگیری سالم وعالمانۀ قوانین شناخته شده. چنین است که انسان روز تا روزبا پیشرفت علوم وحدت خود را با طبیعت نه تنها احساس؛ بلکه عملی نیز میسازد. البته اندیشۀ وحدت انسان با طبیعت نه تنها درعلوم طبیعی مطرح است؛ بلکهدرهنر نیزتجسم والایی یافته است.این پندار که هنر« جانیشین زنده‌گی» و برقرار کنندۀ تعادل بین انسان و محیطاوست، خود تا حدی حاکی از شناخت ماهیت هنر و ضرورت آن است.از آن جا که تعادل پایه دار بین انسان وجهان عینی پیرامون وی را، حتی از تکامل یافته ترین جامعه نیز نمیتوان انتظار داشت، این پندارنه تنها بر ضروربودن هنر درگذشته؛بلکه برضرورت آن درآینده نیز دلالت میکند.(10)

Partaw Naderi About the author
No Comments

Leave a Comment: